| کد خبر: 926 |
تاریخ: 4 شهریور 87 |
ساعت ارسال: 10:21 PM |
برای دکتر محمد مصدق
بعضی روزهای سال هستند که با حادثه ای عجین شده اند حالا اهمیت آن گاهی برای یک نفر و گاهی هم برای عده ای حس نوستالوژیک ایجاد می کند. 28 مرداد از آن روزهایی است که برای ما ایرانی ها با هر سلیقه و مرام بنوعی خاطره است.حتی برای آنهایی که سعی می کنند این روز را کم اهمیت نشان دهد و اگر بشود با شیطنت برخی وقایع و اسمهای را کم رنگ کنند و برخی را پر رنگ.
آنها هم در این تکاپو به ماندگاری این روز کمک کرده اند. 28 مرداد که بیاید پشت بندش هم نام مصدق را باید بشنوی. حالا می خواهد خوشت بیاید یا نه. اگر سلطنت طلب باشی و یا از مذهبی های دو آتیشه ی فعلی که ابرو در هم می کشی و چند بد و بیراه نثارش، که مردک خائن بود.
ما که نبودیم اما شنیده ایم که دعواها و اختلاف ها بوده میان مصدقی ها و شاهیها حالا هم که میان مصدقی ها و [...]. بماند که برخی یاران دیروز مصدق شده بودند همراه شاه پس از 28 مرداد و برای ادامه ی سلطنتش دعا می خوانند و دستش را می بوسیدند که قبله ی عالم به سلامت باشد. حالا هم نوادگان آنها شده اند منتقد و اینبار از منظری دیگر اگر نگوییم بیشتر حرفهایشان شبیه ذبح است.
تاریخ ما پس از مصدق پر شد از حسرت ، که چرا نشد آنچه مصدق خواست. چه شد که 28 مرداد 32 و شعبان جعفری و زاهدی شدند برگی از تاریخ. در طول این سالهای بدون مصدق هم آمدند آدمهایی که می خواستند شبیهش باشند و یا ما فکر کردیم شبیه او هستند اما هر کدامشان یک جوری لنگ می زدند.
بعد از نیم قرن و چند سال حالا هم هنوز آدمهایی هستند که با شنیدن نام مصدق رگ گردنشان ورم می کنند و اشک توی چشمشان حلق می زند و افسوس می خورند که نشد. حتی کوچکترهای بیست و چند ساله خود را شریک آن ناکامی می دانند. گویی که باید چند نسلی بگذرد تا این حسرت از خونمان خارج شود.
پیرمرد کمر خم کرده، تکیه داده به عصایش توی یک عکس خاکستری که می گویند از عکسهای آخرش است توی روستای احمدآباد همانجایی که شاه تبعیدش کرده بود. جایی که هنوز هم آنجاست و انگار قرار است تبعید آنجا بماند. اینگونه بیاد می آوریمش مردی که هنوز هم برای خیلی ها مصدق است.
|