کد خبر: 1327 تاریخ ارسال:۰۱:۹ دوشنبه ۲۵ آذرماه ۱۳۸۷
مهدی ربی
این رمان ، که توسط آقای آرش آذر پناه نوشته شده است، دارای دو داستان است.از سویی جزئیات کار مربوط به خانواده ی بهزاد ستوده است که در باغی در شمال تهران در اواخر دوران پهلوی روزگار می گذرانده اند؛ با پدری ملاک ومادری که پرستار است. به همراه باغبانشان گل باباو گربه ای سیاه که پیشی نام دارد. از آن سو هم دکتر ساسان و خانواده ی سرهنگ سیامک وکیلی، ( که باجناق آقای ستوده است) ، به همراه همسرش ملوک ودخترش ، رخ افروز . رفعت هم کلفت خانه است ونونا ، دختری است که بعد از همه اتفاقات پیدایش می شود.

سرهنگ وکیلی ، پس از انقلاب اعدام می شود وهمسرش ملوک در غم  او ،دو ماه بعد، دق می کند ورخ افروز هم بدون هیچ دلیلی نا پدید می شود.رفعت ، کلفت خانه بی کار وخانه نیمه اشرافی سرهنگ وکیلی سرد وبی روح می شود.

از سوی دیگر، نویسنده ای میان سال به همراه همسرش، رخ افروز در آپارتمانی نشسته است ودر ورای این همه سال ها، داستان این خانواده را می نویسد وجالب این است که خودش هم خواهری داشته به نام پوران که پس از جدا شدن پدر ومادر ومرگ پدر، از ایران می رود .

این ساده ترین روایت از طرح رمان آقای آذر پناه است . در صفحه 13 از قول بهزاد می خوانیم " این همه کاغذ جلوی من ریخته است تا داستا نشان را در آن ها بنویسم. داستان نویسنده ای که لبخند های رخ افروز را می نویسد و بی تفاوتی پدر را . نویسنده ای که ما بیهوده توی کاغذ ها یش پرسه می زنیم .او تازه شروع کرده است و می خواهد همه ی ما را حتی من  و نونا را از آغاز بنویسد."

" بهزاد " می نویسد تا خودش ، زندگی اش و دلیل رفتن رخ افروز را  کشف کند." نویسنده " داستان " بهزاد وخانواده اش" را می نویسد تا هم بهزاد را کشف کند واطرافیانش را وهم در پس همه ی اینها دلیل رفتن " پوران" را بیابد.خواهری که دوستش داشته است .

اما پیچیدگی کار کجاست؟ پیچیدگی کار از آنجا آغاز می شود که بهزاد ، نام قهرمان داستان خود را " راوی" می گذارد واین راوی، خود داستانی می نویسد. لذا او نیز به نوعی " نویسنده " است . نویسنده ی داستا نی که به شدت شبیه زندگی خانواده ی بهزاد است.
کمی جلو تر که می رویم ، می بینیم چند نویسنده همزمان می نویسند و داستان یکدیگر را هم می نویسند ولی با کلمات ولحن های کمی متفاوت . اما قصه هایی یکسان . یعنی استحاله آدم ها در یکدیگر؛ بهزاد در راوی، راوی اول در سایر راوی ها، پوران در رخ افروز، رخ افروز همسر نویسنده در رخ افروزی که در داستان نویسنده نا پدید گشته است واز همه غریب تر نونا در گربه ی سیاه .

در صفحه 56 ، از قلم آذر پناه ، نویسنده رمان می خوانیم:" جمله به گوش نویسنده آشنا آمد. مگر نه این جمله را خودش در" فصل دوم" نوشته بود . شاید هم نه، حالا می دانست راوی، این را در آن بخش، از زبان او نوشته بود، داشت مجنون می شد انگار. خودش هم این را احساس می کرد . هر چه فکر می کرد باز هم به سر منزل نخست می رسید. به یک دایره بسته. تمام ذهنش وتو بگیر تمام زندگی اش محصور در یک حلقه بسته شده بود بی آغاز وبی آخر. یعنی چه؟ اگر او همه ی این ها را نوشته بود، پس چطور می شد راوی اش او را بچرخاند وبرقصاند واگر راوی اش او را  می گرداند، او چه طور این همه وقت، راوی را نوشته بود؟

به نظر من جوهره ی کار نویسنده رمان همین است . یعنی کوششی برای کشف ونشان دادن پیچید گی های نوشتن . نسبیت های موجود در روایت وشخصیت ها ونوعی عدم قطعیت در دانای دانستن نویسنده. البته این، جوهره ی رمان مدرن است وبی جهت نیست  که " نویسنده" رمانش را با اول شخص آغاز می کند وهمین نشان می دهد که آقای آذرپناه دقت زیادی را صرف معماری داستان کرده وبا هوشمندی ترتیب فصول را انتخاب کرده است. او در جایی آورده است : " سنگین گام برمی دارم .آسمان یک سره ابری است . که گاه نم بارانی می بارد وبعد زود ول می کند. دوست دارم یکهو همه ی بغضش را خالی کند روی سرم وآسمان را صاف کند تا بعد از غروب ماه دو باره نورش را بپاشد روی سنگ فرش پیاده رو ."

ولی لذت بردن از این معماری مدرن کار هر کسی نیست و این کار یک تنه نمی تواند هر مخاطبی را به سوی کتاب بکشاند وپل ارتباطی اش را به خواننده عام وصل کند.

در رمان خوش ساخت آذر پناه ، کشش داستانی که یکی از ویژگی های اصلی رمان است؛ به نفع خود آگاهی وفاصله گذاری قربانی شده است .
سوژه رمان آذرپناه ، مجرد و ذهنی است وشخصیت های اصلی آن همگی نویسنده اند و سخت در گیر پیچیدگی های داستانی که می نویسند؛ می باشند. آیا  آذرپناه می توانست در میان تعلیق هایی که بیشتر آن گره گشایی نمی شود؛ جذابیتی بیش از این به رمانش بدهد؟